+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:37 توسط سارا
|
وقتی بهم گفت:
اندازه تموم برگ های درخت سیب تو حیاط خونمون دوستت دارم
اونقدر خوشحال شدم که یادم رفت زمستونه ....

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 17:27 توسط سارا
|
شیر نری دلباخته ی اهوی ماده شد..
شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود...!
از دور مواظبش بود!!
پس چشم از او برنداشت تا یک بار که او را از دور می نگریست..
شیری را دید که به اهو حمله کرد فوری از جا پرید و جلو امد
دید ماده شیری است .. چقدر زیبا بود
گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت..
با خود گفت حتما گرسنه است.. همانجا ایستاد و مجذوب زیبایی شیر ماده شد
و هرگز ندید.. و هرگز نفهمید که....... اهو خرده شد
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 11:41 توسط سارا
|
بزرگی میگفت:
به بعضی ها ، هر کاری هم کرده باشند ، نباید گفت:
ادم بی معرفتی هستی.....
با تعجب و ناراحتی پرسیدم چرا؟
با لبخندی گفت: چون بی معرفت ها که ادم نیستند.....
و هر دو خندیدیم....
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 15:25 توسط سارا
|

سلام دوستای گلم خوش اومدید امیدوارم لذت کافی رو ببرید****