سخنان زیبا و اموزنده ** حتما به ادامه مطلب برین **

ادامه نوشته

وقتی بهم گفت:

اندازه تموم برگ های درخت سیب تو حیاط  خونمون دوستت دارم 

اونقدر خوشحال شدم که یادم رفت زمستونه ....

 

 

zzzz

شیر نری دلباخته ی اهوی ماده شد..

شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود...!

از دور مواظبش بود!!

پس چشم از او برنداشت تا یک بار که او را از دور می نگریست..

شیری را دید که به اهو حمله کرد فوری از جا پرید و جلو امد

دید ماده شیری است .. چقدر زیبا بود

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت..

با خود گفت حتما گرسنه است.. همانجا ایستاد و مجذوب زیبایی شیر ماده شد

و هرگز ندید.. و هرگز نفهمید که.......     اهو خرده شد

بزرگی میگفت:

به بعضی ها ، هر کاری هم کرده باشند ، نباید گفت:

ادم بی معرفتی هستی.....

با تعجب و ناراحتی پرسیدم چرا؟

با لبخندی گفت: چون بی معرفت ها که ادم نیستند.....

و هر دو خندیدیم....

دلم گرفته

ای خدای مهربون دلم گرفته

از این ابر نیمه جون دلم گرفته

از زمین و اسمون دلم گرفته

اخه اشکامو ببین دلم گرفته

تو خطاهامو نبین دلم گرفته

تو  ببخش فقط همین دلم گرفته