معلم عزیز من ، گفته یه انشا بنویس از گلهای روی زمین ، تا دل ابرا
بنویس ، چی بنویسم طوقی جون ؟ حرفی نمونده واسمون !

 

انشا که نیست ، درد دل… حرفهای ساده مشکله…

 

بنام اون خدایی که واسه همه دنیا نفسه ، کاشکی که فردا نرسه…

 

شبای هیچ بنده خدا نباشه مثل شب ما ، به آسمون نگاه کنه تا صبح دعا
دعا کنه ، کاشکی که شب سحر نشه هیچکسی دریدر نشه ، صابخونمون فردا نیاد اثاثو تو
کوچه خیس نریزه با داد و بیداد….

 

اگر چه نصف شب بابام ، بساطشو جمع بکنه ، یه ذره از عربده هاش سر
هممون کم بکنه…

 

با سیلی تو گوشم نزنه ، وقتی که دلخوشیش کمه…

 

مادربزرگ اگر بازم زیاد برام دعا کنه ، شاید اگر بیشتر از این
خدامونو صدا کنه…

 

اگر که خواهر کوچیکم ، راه بره بازم بی عصا…

 

طوقی خوب و باوفا ، شاه همه پرنده ها ، قسم به عظت خدا ، میبرمت
امام رضا

 

معلمم نگاه میکرد به کاشی روی زمین ، با بغض سردی تو صداش

 

گفت برو بچه جون بشین..

 

نمره ی بیست ارزونیت…

 

فقط تو انشاتو نخون…